عبدالله مستوفى

397

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

در خزانه ، ميرزا سيد حسن خان بقاء الدوله معاون كابينه و ميرزا همايون خان سياح رئيس كارگزينى با من دم‌خور بودند ، هر دو را زرنگ و زيرك به جا آورده بودم ، برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى رئيس جزو جمع و ميرزا على اكبر خان برادرزاده‌ام رئيس محاكمات ماليه هم بودند ، كميتهء پنج نفرى باسم كميتهء نان از اين چهار نفر و خودم تشكيل كرده شهر تهران را به چهار قسمت تقسيم و هر قسمتى را بيكى از اين چهار نفر سپردم . محلهء دولت را بمناسبت اينكه خانهء ميرزا سيد حسن خان در آن واقع بود ، به او محول كردم . سنگلج و دروازه قزوين را به همان مناسبت بادارهء ميرزا همايون خان سياح واگذاشتم . محلهء عودلاجان نصيب ميرزا على اكبر خان و محلهء بازار تحت اداره آقاى فتح اللّه مستوفى قرار گرفت . فردا رفقا را برداشته بدفتر مرنار رفتيم ، كميتهء نان را معرفى كرده ، شش نفرى نشستيم و مشغول مقدمات كار شديم . من بمرنار گفتم : « ما نبايد در كار دادوستد قيمت آرد مداخله داشته باشيم . » گفت : « همين‌طور است » گفتم : « نصف جو و يك ربع گندم و يكربع آرد روسى نانش خوب نميشود ، مخلوط را نصف آرد روسى و نصف گندم و جو بايد منظور كرد كه ضمنا در گندم و جو هم كه بايد در داخله تدارك شود ، در مضيقه نباشيم . » پيشنهاد مرا پذيرفت . بازهم گفتم : « هر شش هفت دكان يكنفر مفتش لازم دارد كه در حضور او عمليات نانوائى انجام يابد تا از تقلب نانواها مصون باشيم ، مواجب اين مفتش‌ها از جريمهء تخطى نانواها تجاوز نخواهد كرد ، بر فرض اينكه تمام ماهى سيصد تومان خرج اين تفتيش را هم بر خزانه تحميل كنيم ، چيز مهمى نخواهد بود . » اين را هم پذيرفت . گفتم : « اجازه بدهيد من نظامنامه‌اى براى اين كار تنظيم كنم و امضاء كنيد تا بر طبق آن عمل كنيم . اين جمله را هم پسنديد . بعد از قدرى صحبت و بادهائى كه بآستين من كرده « 1 » مرا از تمام وزراى كشور باكفايت‌تر خواند ، از پيش مرنار بيرون آمديم . همان‌روز نظامنامه را تدوين كردم ، جوازهاى چاپى كه جاى مبلغ و مقدار و اسم نانوا و محل و تاريخ صدور و تاريخ مصرف در آنها باز بود چاپ كرديم نانوا خودش با انبار طرف بود ، آرد خود را ميگرفت و قيمت ميداد ، ما با پول آرد تماس و حسابى نداشتيم . هر شش دكان يك مفتش و هريك از چهار قسمت يكنفر سرمفتش داشت . مفتش بايد صادر و وارد انبار آرد و سوخت و نمك و سبوس دكانهاى قطعهء خود را تحت مراقبت داشته باشد . حتى كپهء آرد و كتهء دكان را مهر كند . آرد بايد در حضور او بطشتك

--> ميگردانده‌اند كه مردم ببينند و عبرت بگيرند يا تشفى حاصل كنند و البته لباس و بخصوص كلاه آنها را تغيير ميداده‌اند و گاهى كلاه كاغذى مضحكى براى آنها درست ميكرده و سر آنها ميگذاشتند كه در ميان جمعيتى كه بناگزير براى تماشا جمع ميشوند و ازدحام ميكنند درست شناخته شوند . كسى هم كه فريب مىخورد لا محاله در نزد همكارها به سادگى معروف و مشتهر مىشود و از همين راه اشتهار است كه كلاه سر كسى رفتن كنايه از فريب خوردن شده است . همانطور كه هرقدر لباس مقصر ناموزون‌تر و كلاه او گشادتر بود دليل زيادى تقصيرش بود اينجا هم وقتى كه فريب خيلى زياد باشد صفت گشاد را هم به كلاه داده و ميگويند در اين معامله كلاه گشادى سر . . . . رفته است . ( 1 ) - كنايه از به تهور آوردن و تشجيع كردن است .